تبليغاتX
دهاتی

به این دلیل که:

- ایران تنها کشوری است که در آن سیاستمداران کار اقتصادی می کنند، شرکتهای اقتصادی کار سیاسی می کنند و نیروهای نظامی کار تولیدی می کنند!؟!

- یکی از بزرگترین صادرکنندگان نفت و یکی از بزرگترین واردکنندگان بنزین هستیم.

- با اسرائیل دشمن هستیم ، اما نزدیکترین دوستمان رئیس جمهور ونزوئلا با چند میلیارد دلار قرار داد نظامی ، یکی از نزدیکترین دوستان اسرائیل به شمار می آید!؟

- برای مسلمانان لبنان خودمان را هلاک می کنیم ، پول می فرستیم و دعا می کنیم . اما هیچ خبری از مسلمانان چچن نمی گیریم.

- از هر 1000 مفسد اقتصادی یکی و از هر 1000 فعال سیاسی 999 نفر در زندان داریم!!

- توی همه جای دنیا آثار باستانی را از زیر آب در میارن ، توی ایران می برند زیر آب !؟

- در ایران دانشجوها توی کتابخانه آشنا می شن ، توی پارک درس می خونن، سر کلاس می خوابن!؟!

- اینجا همه خودشان را فوق العاده جدی می دانند اما همه همدیگر را مسخره می کنند

- در همه جای دنیا هر وقت سرو کله پلیس پیدا می شود ترافیک حل می شود ولی در ایران هر جا که پلیس هست ترافیک هم هست

- کشور عراق نزدیک 1000 میلیارد دلار بابت خسارتهای جنگ به ایران بدهکار است ولی کشور ایران یک میلیارد دلار به عراق کمک بلا عوض می کند!؟!

- همه جای دنیا در اداره ها کار می کنند در منازل استراحت و در خیابانها تفریح ولی در ایران مردم در ادارات استراحت, در منازل تفریح و در خیابانها کار می کنند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 21:35  توسط   | 

 خری آمد به سوی مادر خویش
 
بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش
 
برو امشب برایم خواستگاری
 
اگر تو بچه ات را دوست داری
 
خر مادر بگفتا ای پسر جان
 
تو را من دوست دارم بهتر از جان
 
ز بین این همه خرهای خوشگل
 
یکی را کن نشان چون نیست مشکل
 
خرک از شادمانی جفتکی زد
 
کمی عرعر نمود و پشتکی زد
 
بگفت مادر به قربان نگاهت
 
به قربان دو چشمان سیاهت
 
خر همسایه را عاشق شدم من
 
به زیبایی نباشد مثل او زن
 
بگفت مادر برو پالان به تن کن
 
برو اکنون بزرگان را خبر کن
 
به آداب و رسومات زمانه
 
شدند داخل به رسم عاقلانه
 
دو تا پالان خریدند پای عقدش
 
یه افسار طلا با پول نقدش
 
خریداری نمودند یک طویله
 
همانطوری که رسم است در قبیله
 
خر عاقد کتاب خود گشایید
 
وصال عقد ایشان را نمایید
 
دوشیزه خر خانم آیا رضایی
 
به عقد ایشان در نمایید
 
یکی از حاضرین گفتا به خنده
 
عروس خانم به گل چیدن برفته
 
برای بار سوم خر بپرسید
 
که خر خانم سرش یکباره جنبید
 
خران عرعر کنان شادی نمودند
 
به یونجه کام خود شیرین نمودند
 
به امید خوشی و شادمانی
 
برای این دو خر در زندگانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:42  توسط   | 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
 
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
 
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
 
استاد پرسيد: چه آوردي؟
 
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
 
استاد گفت : عشق يعني همين!
 
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
 
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
 
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
 
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
 
استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:41  توسط   | 

 

 

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چرا شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

  نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:36  توسط   | 

وقتی یک غلامحسین زاده خالی میبندد  سقف ترک میرود پس برای جلوگیری از تحمیل هزینه گزاف عمله و بنا به ادارات  وموسسات و بنگاههای زودبازده زودسوز و گازسوز در انواع پلاک شخصی با خط تیره یا با خط آژان ژیان بربری و شکلاتی با طعم انبه و کله پاچه  و غیره من حیص المجموع نکات ذیل گوشزد میگردد:

اول. با یک عمل جراحی ساده ی حنجره ِ آن را از بیخ ختنه کنید و البته سور هم بدهید.

دیم. نام فامیل خود را عوض کنید و بعد با خیال راحت خالی ببندید لااقل سقف ترک نرود تا ما یک لقمه ماستمان را بخوریم.

سیم. از این طرفها پیدایتان نشود چون پول عمله و بنا را همراه با حنجره تان از حلقتان میکشیم بیرون.

چارم. از روشهای خودکشی ارایه شده توسط ما استفاده مبذول به عمل آورید تا ما هم به زحمت نیافتیم و خرتان را نچسبیم.

پینجم. مخلث کلام هم اینکه در اصرع وقت لینک به وبلاگمان بدهید تا ما بدانیم خالی نبستید و شما هم وبلاگ نویس تشریف دارین!!! نظر هم ندهید حوصله مان سر میرود!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:3  توسط   | 

شيوه

 ميزان درد

ميزان موثر بودن

عنوان سبك

شليك گلوله در دهان

اندك (البته اگر هدف گيري تان افتضاح نباشد)

صد در صد، ميزان جان سالم به دربردگان از يك در ميليون كمتر است

شيرين و ساده

شليك گلوله به مادر زن، رييس حراست اداره، همكلاسي زورگو دوران دبستان و سپس شخص خودتان

بطرز غريبي رضايت بخش

بستگي به سرعت عمل و هدف‌گيري شما دارد

يك كار تميز و حسابي

پوشيدن لباس عربي و نشانه گيري يك سشوار سياه يا تلفن همراه به سمت پليسي كه در صد متري شما ايستاده

بستگي به اخلاق پليس مورد نظر دارد

در آمريكا مطمئنا موثر است

خودكشي توسط پليس

استعمال تیغ بر روی رگها

اولش كمي درد دارد اما حالت سكرآور بعدش‏‏، احساس منحصر بفردي است

خيلي موثر نيست. بيشتر به درد كساني مي خورد كه فقط قصد جلب ترحم دارند

كلاسيك

فرو كردن يك سرنگ هوا در رگ


 

يك درد ناگهاني و سراسري در تمام بدن و سپس آرامش ابدي

با ميزان هواي كافي كاملا موثر است

كلينيكي

تزريق سرنگ انسولين

يك درد شديد سراسري در تمام بدن، يك شوك ناگهاني و خلاص

موثر در صورتيكه مرض قند نداشته باشيد اما نه چندان عامه پسند

مرض بی قندی

كار‏، كار، كار، كار، كار، كار، كار، كار، كار، كار، كار، كار

غيرقابل احساس و در عين حال مزمن‌ترين درد روي زمين

در درازمدت يقينا كار مي‌كند

مرگ در اقساط روزانه

آتش زدن خود با نفت

دردناك ترين نوع خودكشي

با توجه به بحران انرژي هاي فسيلي در جهان توصيه نمي‌شود.

چه گوارايي

 پرش از بالاي ساختمان يا روي پل

هنگام پرش احساس لرزش سختي مي‌كنيد اما شوك وارده پيش از اصابت به زمين سبب مي‌شود شكستن استخوانهاي بدنتان را حس نكنيد

پرش از روي ساختمان درصد خطا و احتمال زنده ماندن كمتري نسبت به پرش از روي پل دارد

رسيدن به سربالايي از طريق يك مسير سر‌پاييني

خوردن دو قوطي آسپرين

درصورتيكه به اندازه كافي تناول كرده باشيد دردي نخواهيد داشت

اگر معتاد نبوده و آدمي منزوي باشيد به احتمال زياد موثر است.

خاله زنكي

پرش جلوي ماشين در حال حركت ( ترجيحا در بزرگراه و مقابل يك تريلي هجده چرخ)

 

اوه، بله! درد را كه حتما دارد

براي آماتورها بد نيست اما براي حرفه‌اي ها مايه بدنامي و ننگ است

تخته گاز بسوي مرگ

انداختن سشوار، توستر، راديو، ضبط و حتي تلويزيون داخل وان آب گرم

يك شوك شديد كه حتي فرصت تفكر درباره درد را به شما نمي‌دهد. بعد بايد براي يك اسپاسم عضلاني اساسي آماده شويد

اي ي ي ي، كار راه مي‌اندازد

آواز زير دوش

پوشيدن كت و شلوار و كروات، نشستن داخل اتومبيل، روشن كردن اتومبيل و ضبط صوت و انسداد لوله اگزوز

اگر دچار احساس تهوع ناشي از استنشاق دود نشويد‏، دردش قابل چشم پوشي است

فراموشش كن! معمولا يك بابايي پيدا مي‌شود كه شما را نجات دهد

روشنفكرانه

پارك اتومبيل روي خط راه آهن

هيچوقت نمي‌فهمي كه به چه چيزي برخورد كرده‌اي

اگر اتومبيل‌تان از انواع حلبي هاي ساخت ايران باشد، مرگتان گارانتي شده است

هاليوودي

حلق آويز كردن

اگر گردنتان از مو نازك‌تر باشد خيلي دردناك نيست.

That won't let you down

جاذبه كُشنده

به دريا زدن در شبي طوفاني

ترس‌ اش بيشتر از درد ناشي از انفجار شش هايتان است

اگر شناگر باشيد خيلي كاركرد ندارد

درياي بي ساحل

 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 11:56  توسط   | 

از دفترچه خاطرات يك رئيس جمهور


امروز ساعت 5 صبح از خواب بلند شدم. بعد از نماز و ورزش و صبحانه و دعا براي نابودي مافيا، وزير مسكن را احضار كردم. بيست دقيقه بعد در حاليكه هنوز خميازه مي كشيد در دفتر حاضر شد. سلام و عرض ارادت كرد. شخصا به او دستور دادم كه مسكن را ارزان كند. هاج و واج من را نگاه كرد و بعد پرسيد چطوري؟ گفتم من اين حرفها حاليم نيست، يا تا پس فردا مسكن را ارزان مي كني يا مي فرستمت وردست وزراي اخراجي قبلي. خيلي گريه و زاري كرد كه زن و بچه دارد و اگر بيكار شود شرمنده آنها مي شود. دلم سوخت. گفتم بچه هاي دفتر بيايند ببرند يك آبي به دست و صورتش بزنند تا بعدا تكليفش را روشن كنم. 

بعد گفتم وزير اقتصاد بيايد. دو سه دقيقه اي حاضر شد. فكر كنم ناقلا همان اطراف پرسه مي زند كه اينقدر زود به خدمت مي رسد. دوتا ساك نقل و نبات و باقلوا و خرما و گز و كلوچه و قاووت و اين چيزها آورده بود. شخصا عصباني شدم و گفتم اينها چيست؟ ترسان و لرزان گفت سوغاتي است. گفتم اگر اينطور است اشكالي ندارد، بدهد به بچه هاي دفتر. بعد گفتم برود مسكن را ارزان كند. فوري اطاعت كرد اما گفت تازه وارد است و هنوز به چم و خم وزارت آشنا نيست، اگر اشكالي ندارد يه مدتي بهش فرصت بدهم. گفتم چقدر؟ گفت دوسال. آنچنان عصباني شدم كه خودش از پنجره پريد بيرون! 

به بچه هاي دفتر گفتم وزير بازرگاني را احضار كنند. گفتند اتفاقا همينجا بست نشسته است. معلوم شد از ترس مجلس به ما پناه آورده! خوشم آمد. گريه كنان آمد تو كه تورا به خدا نگذاريد من را استيضاح كنند. شخصا گفتم نترس در اماني. گل از گلش شكفت. خيلي اظهار ارادت كرد و گفت تا آخر عمر هركاري كه از دستش بربيايد برايم مي كند. گفتم وظيفه ات همينه! حالا برو مسكن را ارزان كن. گفت چشم الساعه! بعد همانجا با موبايلش زنگ زد به رئيس گمرك و گفت تعرفه واردات مسكن را صفر كند! 

گفتم آهاي چكار مي كني؟ گفت: جسارتا مثل گوشي موبايل كه طبق دستورتان اول با افزايش تعرفه واردات گران كرديم و بعد با كاهش تعرفه واردات ارزانش كرديم، مسكن را هم ارزان كرديم! 

ديدم بنده خدا توي باغ نيست. مرخصش كردم كه برود. بعد گفتم كه بگويند وزير اطلاعات بيايد. آمد. شخصا به او گفتم زود مسكن را ارزان كن. گفت تا كي؟ گفتم تا فردا. گفت چشم. همين امشب يك مصاحبه تلويزيوني مي كنم و مي گويم كه مافيا در قضيه گراني مسكن دست دارند و به زودي آنها را افشا مي كنيم. گفتم خب بعدش چي؟ گفت هيچي ديگر. كار ديگري كه از ما برنمي آيد. گفتم من روزي ده بار اين ماجراي مافيا را مي گويم، اگر فايده داشت كه تاحالا نشان داده بود. يك فكر جديدي بكن. فكر كرد و با خوشحالي گفت: مي خواهيد به جاي مافيا بگوييم گانگسترها پشت پرده گراني مسكن اند؟! 
خواهش كردم برود! رفت. 

بعد گفتم وزير كشور را احضار كنند. گفتند گفته كار دارم. گفتم بگوييد من كارش دارم. گفتند گفته هر كي با من كار دارد بيايد خيابان فاطمي. خيلي عصباني شدم و شخصا با بچه هاي دفتر يك جلسه سه ساعته براي اتخاذ تاكتيك مناسب در مقابل معضل وزير كشور گذاشتيم. 

بعد از ظهر براي مبارزه با گراني مسكن، شخصا وارد شدم. از بنگاه مسكن سركوچه مان شروع كردم و گفتم مسكن را ارزان كند. بنده خدا از ديدن من زبانش بند آمده بود. خيلي ذوق زده بود و بعد از انداختن چند عكس و توصيه براي اشتغال چند تا از فاميل هايش، با خجالت و حجب و حياي فراوان گفت كه كاره اي نيست و مجبور است هر ملكي را به همان قيمتي كه فروشنده تعيين مي كند بفروشد. فكر كنم راست مي گفت. حيف شد. از فردا مجبورم شخصا به در خانه ها بروم و از مالكين آنها بخواهم كه مسكن هايشان را ارزان كنند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 11:35  توسط   | 

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره های علم موفقیت)احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می گوید :

" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان   تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛
اما اگر دلتان می خواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .


  او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی ،ملموس تر می کند :" صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم . تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود  و  در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می کردند. یکی از بچه ها با صدای بلند گریه می کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب همه مان توی اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود،   اصلاً به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقای محترم ! بچه هایتان واقعاً دارند همه را آزار می دهند . شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد  کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت : بله ، حق با شماست . واقعاً متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم ، مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم. نمی دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد."

  استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :" صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم : واقعاً مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

  اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ."

 " حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می شود. کلید یا راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می دهد."

 

دکتر کاوی با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیبای مولانا می اندازد که :

" پیش چشم ات داشتی شیشه ی کبود          لاجرم عالم کبودت می نمود "

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:21  توسط   |